تبليغاتX
... With God all things are possible

... With God all things are possible

' !! Life is wonderful if you know how to live '

7 سین !

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.

اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

ر و ز ی خ و ا ه م گ ر ی س ت . . .



یک جور بیزاری ِ توأم با رنجیدگی شاید ...از کسی ؟! نه. از کسی نباید رنجید .عادت دارم که بایستم جلوی آینه و انگشت اشاره ام را هم سو کنم با مسیری که می رسد به دختر توی آینه و بگویمش : تو ! تو مقصری !نه اینکه دختر مقصر باشد چون کار بدی کرده ! نه . مقصر است چون ساده است و آدم ها را ساده می بیند .

یک جور دلزدگی شاید ...از کسی ؟! نه . از کسی نه . از حسی . شاید از هر حسی .......و دلم کسی دیگر را نمی خواهد جز کسی .... ! کسی که حالا هست و می داند با چه رنگی سرشار کند حجم خالی و تیره ی نیازها را با بودنش ...کسی که پرم می کند از دوست داشتن و داشتن ِ دوست ...کسی هست .و همین کافیست .خسته ام .همین کافیست و بیشتر نمی خواهم .از خودم خسته ام . از کسی . از جایی . از دوست ها خسته ام و از دوست داشتن ها !حتی از اینکه دوستم بدارند هم زیاد خسته ام !نمی خواهم .و
از گشتن به دنبال بهانه ها در این سرگردانی بی حاصل بیشتر از همه خسته ام ...بودن که به بهانه نمی شود و زنده بودن هم !!!بودن به "خواستن" است ...........

حالا هزار بار من بنویسم : به همین سادگی ... ! و هزار بار هم تو بخوانی ام : به همین سادگی ... !

اما آخرش چه ؟!من که می دانم ساده نیست هیچ هم ... و تو هرگز نخواهی فهمید که برای من ساده نیست... نبوده... و نخواهد شد... حتی اگر برای تو که می خوانی ام اما هرگز نخواهی خواند مرا ، ساده ی ساده باشد و برای همه ی دنیا ...من که همه ی دنیا نیستم ... !

... کاش خیلی چیزها را بلد بودم که این همه تند و تند دردم نمی آمد ...اما نه ! دلم نمی خواهد همه ی دنیا باشم... خودم را دوست تر دارم... با همه ی درد هایم ... با همه ی بزرگ نشدن هایم ...خودم، خودم هستم ... من منم ...می دانی ... ؟ نه ! می دانم که نمی دانی !شاید مهم هم نباشد که بدانی! اما چرا ! ته دلم انگار دلم می خواهد تو بدانی... کسی بداند ... کسی جز خودم...

چقدر خسته ام از تلاش برای راست بودن و بعدش شنیدن اینکه نبودی !خسته ام از اینکه زود خسته می شوم ...
خیلی ها هستند توی زندگی ام ...خیلی چیزها ...خیلی آدم ها ...خیلی جاها ...خیلی درد ها ...و حتی خیلی تکه تکه ها از خودم ...می خواهم همه ی این خیلی ها را با تمام وجودم بالا بیاورم ... !می خواهم همین حالا همه اش را بالا بیاورم !

پ.ن...گیج و مبهوت...بین بودن و نبودن...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

پناه می برم از خود به گرمی بغلت

به نقطه چینِ کلامی یواش توی دلت

: «تو با منی؟!»

ته ِ تاریک ذهن گم شده ام

من از توام وسطِ فکرهای در جدلت

...و باز گشت به دنیا دو چشمِ بی عینک

منم... و خاطره ات توی قصّه ای کوچک

یکی نبود یکی بود جز خدا که نبود

جهان رنگارنگی به زیر سقف کبود

شروع می شد از آغاز ِ خوب ِ سال جدید

کشیدم عکس دو تا کوه را، در ابر ِ امید!

درون چهره ی تو، حسّ مهربانی را

و بعد دودکشِ روی شیروانی را

نگاه های ضعیفی به سوی آینده

گرفتنِِ دستی از همیشه بازنده

‌‌‍‌چِچک چکِ سقفِ خانه ای بدون مکان

به روی خط خطیِ «روزنامه ی کیهان»

به خواب رفتن، روی کتاب های «سروش»

مدام زمزمه ی یک ترانه از «گوگوش»

سکوت، توی خیابانِ شهر ِ در به درم

چه روزهای بدی می گذاشت پشت سرم

پناه می برم از تو به یک خدای رحیم!

که چند روز تمام است، از تو بی خبرم...

و ریخت قرمزی ِ خون به روی نقّاشی

بترس از همه کس، توی شهر خفّاشی

از این کسی که نبودم...و هی لِهم کرده

از این که زخمِ تو روی تنم ورم کرده

از این که باز کنی دستبند سبزت را

کسی حساب کند مخفیانه قبضت را

تمامِ شهر شده خاطرات ِ غم زده ام

کجاست جایی که با تو من قدم زده ام؟!

فشرد یاد تو را، روزگاری و روزی

که له شده در مشتم نشان پیروزی...

: «تو با منی؟ دِ بگو! هی!

همین؟ خداحافظ؟!»

یواش قاطی می شد سیاه با قرمز...

پناه می برم از یک خدای خوابالود

به نقشِ سوختن ِ خانه ای در آتش و دود

به بی تفاوتی ِ صحنه های ویرانی

خوشی ِ این که به هر حال زنده می مانی!

و باز گشت به دنیای خوب نقّاشی

به خط خطی ِ قشنگ ِ دو بچّه ی ناشی

بدون تو... و خدا، با مداد ِ زرد و سفید

طلوع می کند از پشت کوه ها، خورشید؟!


پ.ن..  الهـام حیدری...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

بیست و یکم دی ماه هزار و ...

هنوز به خانه نرسیده ام،

درست مثل کلاغ قصه ی مادربزرگ، 

که هیچ وقت به خانه اش نمی رسید. 

بیچاره کلاغ، 

بیچاره تر من!

که هی منتظر بودم، 

شاید دل مادربزرگ به رحم بیاید 

و آخر قصه او را به خانه اش برساند... 

سال ها گذشته  به گمانم،

کلاغ هنوز در راه است! 

درست مثل من. 

اما اینجا که آخر قصه ی من نیست، 

مگر نه اینکه من ادامه ی قصه های ناتمام جهانم، 

منتظر هیچ کس 

که هیچ وقت نمی آید 

و من –حتا-خواب آمدنش را هم ندیده ام

 به انتظار نیامدنش ایستاده ام. 

آخر سال هاست که کسی نشسته،

انتظار نمی کشد. 

و من هی یادم می رود 

که انتظار را باید کشید، 

مثل رنج، 

که هیچ وقت ،

هیچ کس 

باخود نمی بردش..  


پ.ن :نسترن وثوقی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

من از تو نگذشتم

فقط پلي شدم

كه تو از من بگذري!

عابران زيادي از من گذشتند،

ولی

هیچ کدام‌شان

پا روی قلبم نگذاشتند!

الا تو!


پ.ن..  نسترن وثوقی


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

تاک ...

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 عرفان نظرآهاری ...


پ.ن : آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند فقط به روز تولد خود بسنده نمیکنند امید وارم تو هم از همان ها باشی.. شب تولد تو همه ی شبهاست...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

..

بی گمان ...

روزهای بهتری خواهد رسید

منتظر بمان مادر ...

اما بگذار

من تمام ایمانم را

همین امروز ...

به لحظه ای آرامش بفروشم !

نترس مادرمن ...

آن جهنمی که می گویند

مرا نخواهد سوزاند ...

لااقل بیشتر از این ایمانی

که به آن مبتلایم ...!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

یلدا و تـفألی بر حافظ ..

ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی!

تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم  که صلاح و مصلحت مرا برایم آشکار سازی..

دیوان حافظ


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س  

من احساس می کنم ،که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد. همین و همین ..
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س  

بیست و یکم آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد ونه ... سالروز تولد احمد شاملو ..

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تورا دریافته ام

و با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان ...

                     اگر عشق نیست         

                                         هرگز هیچ آدمیزاده را  

                                                            تاب سفری اینچنین نیست



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

دهم آذر ماه هشتاد و نه...

به بخت اگر باور داشته باشیم

هم امروز

یا هم امشب

آرامش فرا میرسد

تو را

و مرا

می خواهم پيوسته جاری باشد

رخنه كند

بماند در لابلای تك تك نفس‌هايی كه می‌كشم

می‌خواهم ابدی شود

خوشبختی امروز من ….


لمس ــبودنت ـ ــــمبارکـــــ ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س  

هیچ تویی.اینجا با من.ما نمی شود..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س  

هیچــ ــــی!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

خوشبختی..

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.



دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد


و..  من واقعا واقعا واقعا به این جمله معتقدم .. تو چطور!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   | 

درس نابی که این عکس به من و تو می دهد .. !

این تصویر روزگار ۱۷ اردیبهشت (۷ می) ۱۳۸۸ سرزمین سوخته‌ای را در استرالیا نشان می‌دهد که اینچنین در آتش سوخت و با خود جان ۱۷۳ انسان را هم گرفت و بیش از دو هزار خانه را سوزاند … اما امروز دوباره دارد می‌روید و تو می‌توانی شوق رویش دوباره و برق آن رنگ سبز دوست‌داشتنی را باز هم بر خاکستر آن زمین نفرین شده ببینی و اوج بکشی … اگر که یادت باشد، زندگی همواره و در سخت‌ترین شرایط کوره‌راه‌هایی از امید دارد تا به آدم‌های مثبت‌اندیشش ارایه دهد …

و البته این تصویر می‌تواند همچنان حامل پیام‌های بیشتری هم باشد:
این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیده‌اید؛ حتی اگر در تیره‌‌ترین یا کسل‌کننده‌ترین دوران زندگی‌تان قرار گرفته‌اید …
این که زندگی بسیار مهربان‌تر از آن چیزی است که گمان می‌کنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید …
این که همیشه می‌توان از دل سیاه‌ترین و سوزان‌ترین رخدادها، ترترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید …
این که مزه‌ی گس و استثنایی حیات را نمی‌توان و نباید با هیچ مزه‌ی دیگری برابر دانست …
این که رویش دوباره‌ی عشق می‌تواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد …

     فقط کافیــ ـست (به قول مشیری)نگاه‌مان را عادت ندهیم به بد دیدن!

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان
اگر که دل بسپاری به مهرورزیدن
اگر که دیده‌ات خو نکند به بد دیدن.

و یادمان بماند که:
مردی که کوه را از میان برداشت، همان مردی بود که شروع به برداشتن سنگریزه‌ها کرده بود!
همین.


پ.ن ... م . د ر و ی ش . . د ل ن و ش ت   . .


ب.ر .. آدم گاهی از درونِ چیزی کوچک، می‌تواند چیزهای بزرگی برای زندگی کشف کند، در این مواقع هیچ نیازی به توضیح نیست، آدم فقط باید نگاه کند.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ن.ف.س   |